گرگ و میش

خوابه پشت پنجره
صدای بارون بود که می خورد به دریچه کولر بیرون کلاس و صدای خواننده که تو گوشم می گفت "وقتی که تنگه غروب بارون به شیشه می زنه " همهمه بچه ها بود و نسیم خنکی که به صورتم می خورد و بوی نم خاک و بوی باروووووون .... صدای نا مفهوم دیگه ای هم بود ... انگار داشت عربی درس می داد ... صداش رو زیاد می کنم : "بعضی وقتا که میای سر روی شونم می زاری تموم غصه ها رو از دل من برداری اما این فقط یه خوابه ... " صداش بد جوری سوز داره و با خنده های دور ورم سازگار نیست ولی بدجوری به هوا میاد ... صداش رو زیاده زیاد می کنم . دیگه هیچی جز صئای خواننده نیست ... بال بال زدن سپیده کنارم برای اینکه متوجه ام کنه که صداش میاد اول می ترسونتم ولی بعد بدجوری به خنده می افتم ... اصلا تمام لذت قانون شکنی به همین ترسس ... قوانین وضع شدن ولی وقتی هم بشکنن چیز زیادی تغییر نمی کنه ،شاید اصلا کسی هم متوجه شکستنشون نشه ... اصلا اگه این قانون شکنی ها نباشه که زندگی هم لذتی نداره ....

* به گمانم کلاس درس بود و سال آخر و امتحانات نهایی!!!!

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت3:39 PMتوسط عسل |
باز هم تولد
می گن آب نطلبیده مراده ... کلا می گن آب روشناییه ... امروز دوبار آب ریخت روم ... امروز تولدم بود ... به قول عماد یک سال پیر شدم... امروز اکثر دوستام بودم ... از دوستای اول دبستانم بگیر تا همکلاسی های الانم ... نفهمیدم معنی دل گرفتگیه روز تولد چیه !!!! در کل امروز از همیشه شاد تر بودم ... شاید چون دوستام کنارم بودن ... دوستایی که به نظرم نمی تونستم بهتر از اونارو پیدا کنم ... جای خیلی ها هم خالی بود...

توی دفتر خاطرات دلبر نوشتم یه روز تو آینده وقتی توی سختی ها و مشکلاتم گم شدم یادم می مونه که یه روزای شاد و بی خیالی رو هم داشتم که با شما دوستام گذشتن....

دلم می خواست هیچ وقت روزای شاد و بی خیالم تموم نشن ... ولی ورود به 18 سالگی مهریه برای تموم شدن اون ها....

روزای بی دغدغه ، تموم شدنتون مبارک ...

اولین دغدغه : کنکور و الا آخر ....

بازم به قول عماد تو که هر سال تولدته این یه ساله رو ما رو بی خیال شو ...

غمها شما که همیشه هستین این یه ساله رو مارو بیخیال شین ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت10:57 PMتوسط عسل |
گذشت اون روزا

پیرمرد پیر شده... خیلی پیر ... پیر تر از همیشه ...

 داشتم مثل همیشه تو خاطراتم کند و کاو می کردم ... رفتم سراغ آلبوم عکسا ... پیرمرد موقع به دنیا اومدن من خیلی جوون تر از حالا بود ...آلبوم رو ورق زدم ... لبام رو لپش بود و داشتم ماچش می کردم... کاری که خیلی وقته نکردم ... بازم ورق زدم ... روی صندلی نشسته بود و همه دورش بودیم ... بازم ورق زدم ... اینجا انگار یه دفعه پیر شده بود... خیلی هم پیر ... بازم ورق زدم .... عکسای تولدش بود ... آذر ماه ... داشت شمعاش رو فوت می کرد ... انگار دیگه قدرت فوت کردن شمع ها رو هم نداره...
هرچی که هست ... با تمام غرغر هاش، با تمام کج خلقی هاش و با تموم محبت های پنهانش عاشقشم و به نظرم بهترین پیر مرد دنیاس .. بهترین ...

مامان همیشه می گه از وقتی اون بار یه تنی افتاد روش شکست ولی عکسا انگار چیز دیگه ای رو می گن ... راستی از کی شکست ؟؟؟؟!!!!

فردا تولدمه !!!!!! مثل همیشه یه حس مبهم دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!




+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت11:3 PMتوسط عسل |
به گمانم بهاره ...
 از اون صبحای سرد که دلت نمی خواد از زیر پتوت بیای بیرون ... از اون صبحای زمستونی... جالب ترین قسمتش اینه که میری دم پنجره و می بینی داره برف میاد!!!! برف!!!! یادت میفته به زمستون که رنگ برف رو هم ندیدی !!! یادت میفته به بارونای زمستونیش و رعد و برقاش که تورو می برد به حال و هوای بهار ...حالا انگار چله زمستونه ...

دو سه ساعت می گذره ... چنان آفتابی می شه که نگو .... یادت میفته به برف صبح و...

*خدایا تو هم با ما بازیت گرفته !!!!

دل ما هم شده مثه این آسمونه ... یه ساعت گرفته گرفته .... یه ساعت آفتابیه آفتابی ... من این آفتابیه رو بیشتر ترجیح می دم ...

دیدن خورشید در کنار ابرها خیلی قشنگ تر از ندیدن خورشید از زیر ابرهاس !!!


+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت4:12 PMتوسط عسل |
تاریخ معاصر ایران ندانی؟؟؟
امتحان میان ترم تاریخ:

درس اول-جمله اول :

سیاست خارجی دولت جان.اف.کندی در برابر کشورهای توسعه نیافته جهان سوم و خاورمیانه، اجرای اصلاحات از بالا به پایین با هدف پیشگیری از انقلاب های قهرآمیز بود ...

-بیابید معنای اصلاحات از بالا به پایین و انقلاب های قهر آمیز !!!

اون وسطا :

به باور زمامداران آمریکا، اصلاحات اقتصادی و اجتماعی می توانست ضمن جلوگیری از ((انقلاب سرخ)) و کاهش خطر کمونیسم، زمینه ایجاد (( انقلاب سفید )) را فراهم آورد.

فکر کنید و پاسخ دهید :

منظور از انقلاب سفید، ماهیت و اهداف آن چیست؟!

-واقعا چیست ؟؟؟؟!!!

می رم از آخر بخونم :

در جریان انتخابات آذر ماه سال 1355 (1976)، جیمی کارتر، رییس جمهور آمریکا شد و ....

*باور بفرمایید کتاب تاریخ معاصر ایران است ولی دست بر قضا اندکی هم از سیاست ها و باورها و انتخابات آمریکا هم واردش شده که نمی دانم چرا باید حفظشان کنم !!!!

معلم: عسل تو بگو فکر می کنی در سال 1343 بعد از واقعه فلان چه اتفاقی افتاد ؟؟؟

-آخه خانوم من سال 1343 من کجا بودم که بدونم چی می شه ؟؟؟

معلم: نبودی ولی شنیدی که چی شده !!!!

واقعا شنیدم ؟!؟!؟!؟!؟!

* بهتر است به جای یاوه گویی بپردازم به خواندم درس شیرین تاریخ ... باشد که فردا نمره مقبولی بگیریم :))



+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت4:46 PMتوسط عسل |
خاطره هامو به همیشه می بری...
بعضی وقتا انگار یادمون میره گذشته هم بوده ... غرق میشیم تو حال و شایدم آینده ... گاهی وقتا هم انگار یادمون میره آینده هم هست ... هنوز تو گذشته های دور و دراز سیر می کنیم ... بعضی وقتا هم یادمون می ره گذشته ای بوده و آینده ای هم هست ... فقط حال رو می چسبیم ...

بد نیست یادمون باشه این چیزی که الان هستیم به خاطر گذشته هاست و گذشته ها رو فراموش نکنیم و بد نیست یادمون باشه که آینده ای هم هست که الان بخوایم به خاطرش بجنگیم ...

می جنگم که مثل الان وقتی بر می گردم به بعضی از گذشته ها یه لبخند رو لبم بیاد و بگم حیف که گذشت ... البته فقط بعضی گذشته ها ...

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت7:58 PMتوسط عسل |
فراتر

خب اون که حرفی نزد که به قول صنم گازش گرفتم .شاید فقط می خواست بگه مبارک باشه یا شاید منظورش این بود که فهمیدم جدیده. یا شاید اگه یه کم منتظر می موندم می گفت مبارکه.کلا هیچی نگفت ... هیچی... ولی من مثل همیشه ... بعد فکر کردم خیلی از این وقتا بوده که بی هیچ منظوری -حالا بی منظور یا با منظور- همه چیز رو نادیده گرفتم و خیلی چیزا گفتم. می تونست جوابم رو بده ولی همه چیز رو نادیده نگرفت و سکوت کرد. بعدش فکر کردم همه جا باید معذرت خواهی می کردم و خودم هم متوجه این شدم ولی انگار زبونم سنگین می شه و لال می شم ...

در آخر به خاطر تمام معذرت خواهی هایی که بهم دیگه بدهکاریم  یا نه ، بهتره بگم بهت بدهکارم ، معذرت می خوام ...



+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت8:42 PMتوسط عسل |
سر آمد ... سر...
خداحافظ نوروز 88.... خداحافظ روزهای خوش تعطیلات ... خداحافظ تهران ساکت و خلوت ... خداحافظ هوای پاکیزه تهران ... خدانگهدار هم تان باد ... خیر پیش...

سلام بر روزی جدید ... سلام بر آلودگی ها ... سلام بر فردایی نو ... سلام بر میز و نیمکتهای عزیز... سلام بر همه...

                                          روز از نو و روزی از نو ...

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت10:43 PMتوسط عسل |
زندگانی

خوب همیشه که اونجوری که میخوای نمی شه ... یه روز خوب یه روز بد... یه روز یه چیزی می خوای ... یه روز یه چیز دیگه ... شایدم یه روز هیچی نخوای ...

نمی دونم ما ساز می زنیم و زندگی با ما می رقصه یا زندگی ساز می زنه و ما باهاش می رقصیم ...در کل می سازیم با هم ...

در هر صورت چه خوب چه بد زندگی رسم خوشایندیست ...

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت6:38 PMتوسط عسل |
مراسم شیرین عید دیدنی
وای وای ... از اون مهمونیای مسخره خمیازه... عید دیدنی ... از اون عید دیدنیایی که سالی یه بار میری خونه یارو ... از اون جاهایی که یه ساعت قبل از رفتن باید اصل و نسب یارو رو بپرسی تا شاید بفهمی چه نسبتی باهات داره ... تازه شاید بفهمی ... از اون جاهایی که تو هیچ کس رو نمیشناسی ... بزرگترا هم بعد از یه سال همدیگه رو دیدن و تازه سر درد و دلشون باز شده ... صحبت از گرونی و فوت همسر امام و هر موضوع خسته کننده دیگس ... هی ساعت رو نگاه می کنی ... هی به مامان و بابات نگاه می کنی ... چشم غره میری... بال بال می زنی ولی انگار نه انگار افسوس... تا بالاخره زنگ در خونه به صدا در میاد ... صاحب خونه از پنجره یه نگاه به بیرون میندازه و می گه فلانیه ، آخی ارسطو رو هم آورده ... همچین میگه آخی که تو گمان می کنی یه بچه گوگولی و نازه که می تونه تورو سرگرم کنه ... از در میان تو ... خانوم مهمون تو دستشون یه قفس طوطیه و خیلی شیک قبل از اینکه به کسی سلام کنه می ره میزارتش یه گوشه و بهش میگه ساکت بشین شیطنت هم نکن ...تعجب... سلام علیکا تموم می شه و از مامانم می پرسم پس ارسطو کیه؟ که همون موقع خانوم مهمون به طوطیه می گه ارسطو جان مامان سلام کردی؟؟؟  و تو همواره این شکلی می شیتعجب مامان جان می فرماین فهمیدی ارسطو کیه ؟ -کاملاI don't know - New! اینجاست که ارسطو سلام میکنه تعجب اندکی بعد چایی میارن ... زن مهمون از ارسطو می پرسن چایی می خوری ؟ ...تعجب... ارسطو جان می گن بله ... بابا قند بده بهم ... منطورشون از بابا مرد مهمون بود تعجب ... اندکی بعد بنده که از شوک واقعه خارج می شم می پرسم اسمش ارسطوه ؟؟؟ و عجب سوال احمقانه ای هم بود ... خانوم مهمون میگن آقا ارسطو صداش کنین لطفا . از ارسطو خالی خوشش نمی یاد و بنده باز هم در شوک واقعه وارد فرو میرم ... پدر جان می فرمایند خوب آقای فلانی چرا بچه دار نشیدین هنوز ؟؟ منطورشون مرد مهمون بود ... پاسخ دادن این بچه ام هست دیگه ... تعجب... پدر جان می گوبند ای بابا ... در حقیقت پدر جان حرفی برای گفتن ندارن ... ایشون هم در شوک واقعه فرو رفتند ... باز مرد مهمون می گویند ای بابا بچه می خوام چی کار این به این خوبی نه مالم رو می خوره نه سرم رو کلاه می زاره مهم تر از همه اینکه به من می گه بابا و به همسر هم میگه مامان ... تازه زن هم داره اسمش سیتاس که در منزله ...تعجب... و من تازه داشتم با آقا ارسطو سرگرم میشدم که خانواده عزم رفتن کردن و ارسطو فرمودن به سلامت خوش اومدین... تعجب... خیلی هم عالی .... ملت نون ندارن بخورن اینا طوطیشون بهشون می گه مامان بابا ... تازه مهمونی هم با خودشون میارنشون ...هنوز هم در شوک واقعه هستم...

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت11:28 PMتوسط عسل |
باز باران ...
از اون هواهای وسوسه انگیز بود ... از اون هواهایی که بی اختیار می کشوندت تو کوچه ... اولش خیلی آروم بود ... بعد یه دفعه رعد و برق زد ... بعد تند شد ... تنده تند ... بوب بارون ، بوی نم خاک ، بوی گلی که پیچیده بود آدم رو می برد یه جای دیگه .. یه جای خیلی خوب بدون هیچ بدیی ...یاد این شعر افتادم :

باز بازان با ترانه ،با گوهر های فراوان

می زند بر بام خانه یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان ، کودکی ده ساله بودم ....


انقدر راه رفتم که سردم شد ... برگشتم خونه ... بابام نگام کرد ... از اون نگاهای عاقل اندر سفیه ... بعد گفت خوب چرا چتر نبردی ؟؟؟ خندم گرفت . من زیر اون بارون رفتم بیرون و  انقدر راه رفتم که الان اینجوری خیس شم بعد اون می گه چرا چتر نبردی !!!!

*چه سرمای لذت بخشی خوردم ...

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت1:37 PMتوسط عسل |